وابستگی بیشتر به رادوینم
عشق زندگی من رادوین دوست دارم زود بزرگ بشی حرف بزنی بهم بگی مامان 
اره عزیز دلم خیلی عجله دارم بعضی وقتها که تو اتاق خواب پای نت هستم و شما تو خواب هستی یه دفعه احساس میکنم که الان بدو بدو میای پیشم نمی دونم چرا گاهی این فکر ها رو میکنم روز به روز بیشتر بهت وابسته میشم دیروز بردمت پایین پیش مامان جون . وقتی اومدم بالا دیدم تو خونه صدات نمیاد جات خالی بود یه دفعه بغضم گرفت یکدفعه یه حالی پیدا کردم اصلا نتونستم غذا بزارم
همون لحظه بابا جون رسید خونه. بهش گفتم که چه حالی پیدا کردم گفت اینقدر هم نباید وابسته بشی به شوخی گفت( بزار زن بگیره اون موقع طاقت نمیاریاااااااااااا بره)
روم نشد زود برم از پایین بیارمش گفتم نکنه مادر شوهرم ناراحت بشه . نفهمیدم ناهار چی جوری خوردم سر غذا با بغض حرف میزدم دیگه بابایی دید اینجوری هست رفت اوردت. هیج جا تنها دیگه نمی تونم بزارمت البته بابایی راست میگه نباید اینقدر وابسته بشم حتی بعضی اوقات فکر میکنم اگه مدرسه بری بعد بچه ها تو مدرسه بزننت من چی کنم
هیچ وقت دولتی نمی نویسمت چون شلوغ تر هست میترسم.
خیلی خیلی از این فکرها میکنم هیچ وقت هم دوست ندارم بری سربازی . خدا کنه تا اون موقع بشه خدمت سربازی رو خرید .
دوست ندارم کسی بهت حرفی بزنه من که طاقتشو ندارم همیشه هر کس حرفی زده متوجه حرفش شدم ولی به روی خودم نیاوردم از خودم و بابایی بگذرم ولی اجازه نمی دم کسی حرفی بهت بزنه این رو مطمن باش پسر مامان
این رو بدون که من و بابایی می پرستیمت . هر وقت بوت میکنم اینگار روح تازه ایی میگیرم.


وابستگی بیشتر به رادوینم
